یاور همیشه مومن
وقتی زخم خنجر دوست بهترین لباس من بود
وداع سه ماهه سلام ، اول از همه در مورد جمله بالا باید بگم که دارم به اجبار میرم خدمت ! اجبار از این بابت که سال اولی که کنکور شرکت کردم -89- رشته ی مورد علاقه ام قبول نشدم . رو این حساب واسه کنکور90 خوندم ، که البته سراسری 90 رو به خاطر یه ربع تاخیر جا موندم ! ( مراجعه به پست " باز هم پشت کنکور " – تیر 90 ) نمی دونم می دونید یا نه ؟! برای اینکه مشمول خدمت نمی شدم باید دوره تحصیلم رو پیوسته ادامه می دادم یعنی واحد هایی رو که از پیش دانشگاهی نگه داشته بودم به طور پیوسته و مداوم ثبت نام می کردم و امتحان می دادم و ( عمدا ) پاس نمی کردم ! ولی به دلیل عدم اطلاع از شرایط معافیت تحصیلی یکسالی رو که در حال خوندن بودم ثبت نام نکردم و رو این حساب دوره ی تحصیلم پیوسته محسوب نشد و مشمول خدمت شدم ، در صورتی که دانشگاه آزاد هم قبول شده بودم ... این جوری شد که گند زده شد به زندگیم و از روی اجبار عازم خدمت شدیم و 3،4 سالی از زندگی عقب افتادم . من جمعه 18ام عازمم و به مدت سه ماه از همه دورم ، خیلی خیلی دلم برای همه تنگ میشه ! شاید تو این مدت نتونم پستی بذارم ولی دوستم حامد ، تو این مدت وبلاگ رو سر پا نگه می داره تا من برگردم . نبودن هیچ کس سخت نیست ، اما فراموش کردن یک بودن سخت است . امیدوارم فراموشم نکنید . خدا گرفتارش کنه اون که منو اسیر کرد کتونیم رو ازم گرفت یه جفت پوتین تنم کرد محمد " سرباز وظیفه " به حرمت آنچه با خود برد حق بازگشت ندارد ... رفتنت مردانه نبود ... لااقل مرد باش و برنگرد در سرزمینی که اصلا باد نمی وزد چه سخت است دلتنگ گل بودن در بیابانی که گل نمی روید چه سخت است دلتنگ آب بودن در چاه آبی که خشک شده است چه سخت است دلتنگ رفیق بودن در اعماق خاکی که در منزلت جای خودت هم نیست چه سخت است دلتنگ تو بودن در مکانی که حتی بویت هم نمی دمد چه سخت است دلتنگی ... اونجایی که واقعاٌ دلتنگی ... تقدیم به محمد عزیز که الآن 25 روز رفته خدمت و بین ما نیست ... هرجا هستی خدانگهدارت باشه یاور...
محمد جان می دونم الآن چه حسی داری ، کاملا درکت می کنم ! من روزی که داداشم داشت می رفت خدمت انقدر بهم نریخته بودم که تو رفتی ، واقعا تو این مدت جای خالیت رو احساس می کنم ، ولی داش محمد غصه نخور این سه ماه هم تو یه چشم بهم زدن تموم می شه ! از اون روزی که رفتی اشکه که بدرقه راهت می کنم ، دلم بد جوری گرفته و تنخا شدن رو احساس می کنم ! از روزی که رفتی انتظار رو شروع کردم تا دوباره روزهای با هم بودنمون برگرده ! خب دیگه بچه ها محمد هم رفت واسش دعا کنید که تو این مدت بهش زیاد سخت نگذره ... یاور همیشه مؤمن تو برو سفر سلامت غم من نخور که دوری برای من شده عادت ای طلوع اولین دوست ای رفیق آخر من به سلامت سفرت خوش ای یگانه یاور من مقصدت هر جا که باشه هر جای دنیا که باشی اونور مرز شقایق پشت لحظه ها که باشی خاطرت باشه که قلبت سپر بلای من بود تنها دست تو رفیق دست بی ریای من بود حامد... متن ترانه سال صفر از " آلبوم صفر " ، این آلبوم قراره عید منتشر بشه ... بی صبرانه منتظریم ... سال صفر زمان بی زمانی است، رجعت ثانیه شمار برگها را ریختند ، شاخه ها را بریدند ، کنده ها را قطع کردند و ریشه ام را از خاک بیرون آوردند و جای خالی ام را با خاک بیگانه پر کردند اما . . . با نفسهای پیچیده در فضا چه میکنید؟ (بر گرفته از ترانه بغض داریوش) زن عشق می کارد و کینه درو می کند ... دیه اش نصف دیه توست و مجازات زنایش با تو برابر ... می تواند تنها یک همسر داشته باشد و تو مختار به داشتن چهار همسرهستی ... برای ازدواجش در هر سنی اجازه ولی لازم است و تو هر زمانی بخواهی به لطف قانون گذار می توانی ازدواج کنی ... در محبسی به نام بکارت زندانی است و تو ... او کتک می خورد و تو محاکمه نمی شوی ... او می زاید و تو برای فرزندش نام انتخاب می کنی ... او درد می کشد و تو نگرانی که کودک دختر نباشد ... او بی خوابی می کشد و تو خواب حوریان بهشتی را می بینی ... او مادر می شود و همه جا می پرسند نام پدر ... و هر روز او متولد می شود؛ عاشق می شود؛ مادر می شود؛ پیر می شود و می میرد ... و قرن هاست که او عشق می کارد و کینه درو می کند چرا که در چین و شیارهای صورت مردش به جای گذشت زمان جوانی بربادرفته اش را می بیند و در قدم های لرزان مردش، گام های شتابزده جوانی برای رفتن و دردهای منقطع قلب مرد سینه ای را به یاد می آورد که تهی از دل بوده و پیری مرد رفتن و فقط رفتن را در دل او زنده می کند ... و اینها همه کینه است که کاشته می شود در قلب مالامال از درد ... و این، رنج است... " منتسب به دکتر شریعتی " ای آزادی! اگر روزی به سرزمین من رسیدی، با شادی بیا. با چادرسیاه و تحجر نیا، با مارش نظامی و جنگ نیا، با آواز و موسیقی و رنگ بیا. با تفنگ های بزرگ در دست کودکان کوچک بی خرد نیا، با گل و بوسه و کتاب بیا. از تقوا و جنگ و شهادت نگو، از انسانیت و صلح و شهامت بگو. برایمان از زندگی بگو، از پنجره های باز بگو، دلهای ما را با نسیم آشتی بده، با دوستی و عشق آشنایمان کن. به ما بیاموز که چگونه زندگی کنیم، چگونه مردن را به وقت خود خواهیم آموخت. به ما شآن انسان بودن را بیاموز، به خدا ” خود” خواهیم رسید. بر قلبهای عاشق ما قدم بگذار، مهرت را در دلهای ما بیفکن تا آزادگی در درون ما بجوشد و تو را با هیچ چیز دیگری تاخت نزنیم. با هر نفس یادمان بماند که تو از نفس عزیز تری! بدانیم که آزادی یک نعمت نیست، یک مسولیت است. به ما بیاموز که داشتن و نگهداشتن تو سخت است! ما را با خودت آشنا کن، ما از تو چیز زیادی نمی دانیم. ما فقط نامت را زمزمه کرده ایم. ما به وسعت یک تاریخ از تو محروم مانده ایم. ای نادیده ترین! اگر آمدی با نشانی بیا که تو را بشناسیم . تا بر دروازه های این شهر تو را با شمشیر گردن نزنیم، تا در حافظه ی کند تاریخ نگذاریم که تو را از ما بدزدند، تا تو را با بی بند و باری و هیچ بدل دیگری اشتباه نگیریم. بهای قدمهای تو بر این خاک خون های خوب ترین فرزندان این سرزمین بوده است. بهای تو سنگین ترین بهای دنیاست. با آگاهی. با آگاهی. با قلب پاک یک انسان ... شرح پریشانی با تو مرد مشرقی سنگ صبور مانده بر جای گذشته های دور همه افسانه هستی که به تو مانده به یاد کوچه قدیمیمون بود که به خاطرم میاد روزای ساده و خوبی که حسودی توش نبود یا که من بچه بودم به چشم من نهفته بود وقتی پدر تو خونمون پسر پسر میکرد خواهر مه لقام و میبوسیدو بقل میکرد خونه جای خوبی بود هرچی که بود صفایی داشت سپیدو سیاه تو اون خونه برای من فرقی نداشت تا یه روزی توی راه مدرسه عشق بی حاصل او قلبمو لرزوند تو سینه یه روزی تنگ غروب تا اونو دیده بودم چون که با رقیب من رفت تلافی کرده بودم بعد اون یادم میاد شبا کنار جوب اب زیر تیر برق حکایت ز علی کنکوری هات خونده بودم هرچی بود گذشت ولی دستای تو خاطره خوبی گذاشت معنی به من نگو دوست دارم اسمتو تو دلها گذاشت ولی افسوس که مسبب تمام قصه ها با یه نفرین نامه ای خاری تو چشم ما گذاشت اومدی مهمان نا خوانده به شهر خوب ما امان از روز مبادا که شدش نسیب ما دو مسافر شدیمو زدیم به خشک کوهو دشت تو این راه دراز خدا میدونه چی گذشت اومدیم تا رسیدیم به عصر سال ???? توی این جنگل جاری که بشیم خفیفو خار که به دست نارفیق هر شبو روز بشکند پشت خمیده زیر سنگینی بار حالا من زندونی هستم توی این شهر تو زندونی یه شهر دیگه چی شده که اسمون با منو تو قهره دیگه نمیدونم چی بگم با کی گلایه بکنم منو دل تنها شدیم با چی علاجش بکنم فقط اینو میدونم که شبای خوبو قشنگ میتونی پیامی باشی توی این شهر فرنگ تو باید حرف بزنی بخونی از غصه هامون میتونی رهایی باشی توی این میدان جنگ بوی خوب گندوم از تو موندنیست یاور همیشه مومن تو صدات شنیدنیست ...
::ادامه مطلب::
::ادامه مطلب::
شعله ور از تقویم هاست، حریق "سال دوهزار"
عقربه ها گم شده اند، صفحه ساعتها تهی ست
دست زمین سوخته، از آبی دریا تهی ست
در همه جای کهکشان، چه مانده از زمین نشان
سیاره ای سیاه و سرد، در ناکجای آسمان
بعد از حریق و انفجار، فرو نشستن غبار
به "سال صفر" می رسیم در پی "سال دوهزار"
در بی زمانی زمین، انسان به پایان می رسد
جای رسیدن به خدا، به ذات حیوان می رسد
در بی زمینی زمان، در بی زمانی زمین
به صفر رجعت کرده ایم، از اوج انسان تا جنین
از هیچ مطلق از عدم، از بی نهایت زیر صفر
از آنسوی "سال سقوط" تا عصر بی تدبیر صفر
یک نقطه از خط عدم از قطره ها آمده ایم
رسیده تا عرش خدا، سر به ستاره زده ایم
روییده بر آوار خویش، هر لحظه در تکرار خویش
یک نقطه مابین دو مرگ، در گردش پرگار خویش
روییده بر خاک عدم، خاکستر ویرانه ها
افتاده دور از اصل خویش، تنهاترین دانه ها
بعد از حریق و انفجار، فرو نشستن غبار
به "سال صفر" می رسیم در پی "سال دوهزار"
از صفر مطلق آمده، تا بی نهایت می رویم
اما به بیراهه تن، به صفر مطلق می رسیم
راهی اوج قله ایم، قله بهانه ساز ماست
اما نهایت سفر، نهایت نیاز ماست
به فکر تسخیر فضا، آتش به خاک می زنیم
این پل پشت سر ماست که بی خبر می شکنیم
از "صفر" تا "سال سقوط" رفتیم دنبال سقوط
پروازمان کوتاه بود؛ پرواز بر بال سقوط
آی آزادی ، اگر به سر زمین من رسیدی،
هان! آی آزادی، اگر به سرزمین ما آمدی، با آگاهی بیا.
آخر می دانی؟
پس این بار با آگاهی بیا.
دوستان شرح پریشانی من گوش کنید
داستان غم پنهانی من گوش کنید
قصه بی سر و سامانی من گوش کنید
گفت و گوی من و حیرانی من گوش کنید
شرح این آتش جان سوز نگفتن تا کی؟
سوختم سوختم این راز نهفتن تا کی؟
روزگاری من و او ساکن کویی بودیم
ساکن کوی بت عربده جویی بودیم
عقل و دین باخته دیوانه رویی بودیم
بسته ی سلسله ی سلسله مویی بودیم
کس در آن سلسله غیر از من و دل بند نبود
یک گرفتار از این جمله که هستند نبود
نرگس غمزه زنش اینهمه بیمار نداشت
سنبل پر شکنش هیچ گرفتار نداشت
اینهمه مشتری و گرمی بازار نداشت
یوسفی بود ولی هیچ خریدار نداشت
اول آنکس که خریدار شدش من بودم
باعث گرمی بازار شدش من بودم
عشق من شد سبب خوبی و رعنایی او
داد رسوایی من شهرت زیبایی او
بس که دادم همه جا شرح دلارایی او
شهر پر گشت ز غوغای تماشایی او
این زمان عاشق سرگشته فراوان دارد
کی سر برگ من بی سروسامان دارد؟
چاره اینست و ندارم به از این رای دگر
که دهم جای دگر دل به دل آرای دگر
چشم خود فرش کنم زیر کف پای دگر
بر کف پای دگر بوسه زنم جای دگر
بعد از این رای من اینست و همین خواهد بود
من بر این هستم و البته چنین خواهد بود
پیش او یار نو و یار کهن هردو یکی ست
حرمت مدعی و حرمت من هردو یکی ست
قول زاغ و غزل مرغ چمن هردو یکی ست
نغمه بلبل و غوغای زغن هر دو یکی ست
این ندانسته که قدر همه یکسان نبود
زاغ را مرتبه مرغ خوش الحان نبود
چون چنین است پی کار دگر باشم به
چند روزی پی دلدار دگر باشم به
عندلیب گل رخسار دگر باشم به
مرغ خوش نغمه گلزار دگر باشم به
نوگلی کو که شوم بلبل دستان سازش
سازم از تازه جوانان چمن ممتازش
آن که بر جانم از او دم به دم آزاری هست
میتوان یافت که بر دل ز منش یاری هست
از من و بندگی من اگر اشعاری هست
بفروشد که به هر گوشه خریداری هست
به وفاداری من نیست در این شهر کسی
بنده ای همچو مرا هست خریدار بسی
مدتی در ره عشق تو دویدیم بس است
راه صد بادیه درد بریدیم بس است
قدم از راه طلب باز کشیدیم بس است
اول و آخر این مرحله دیدیم بس است
بعد از این ما و سر کوی دل آرای دگر
با غزالی به غزلخوانی و غوغای دگر
تو مپندار که مهر از دل محزون نرود
آتش عشق به جان افتد و بیرون نرود
وین محبت به صد افسانه و افسون نرود
چه گمان غلط است این برود چون نرود
چند کس از تو و یاران تو آزرده شود
دوزخ از سردی این طایفه افسرده شود
ای پسر چند به کام دگرانت بینم
سرخوش و مست ز جام دگرانت بینم
مایه عیش مدام دگرانت بینم
ساقی مجلس عام دگرانت بینم
تو چه دانی که شدی یار چه بی باکی چند
چه هوسها که ندارند هوسناکی چند
یار این طایفه خانه برانداز مباش
از تو حیف است به این طایفه دمساز مباش
میشوی شهره به این فرقه هم آواز مباش
غافل از لعب حریفان دغل باز مباش
به که مشغول به این شغل نسازی خود را
این نه کاری ست مبادا که ببازی خود را
در کمین تو بسی عیب شماران هستند
سینه پر درد ز تو کینه گذاران هستند
داغ بر سینه ز تو سینه فکاران هستند
غرض اینست که در قصد تو یاران هستند
باش مردانه که ناگاه قفایی نخوری
واقف کشتی خود باش که پایی نخوری
گرچه از خاطر وحشی هوس روی تو رفت
وز دلش آرزوی قامت دلجوی تو رفت
شد دل آزرده و آزرده دل از کوی تو رفت
با دل پر گله از ناخوشی خوی تو رفت
حاش لله که وفای تو فراموش کند
سخن مصلحت آمیز کسان گوش کند
"وحشی بافقی"
::ادامه مطلب::

| قالب رايگان وبلاگ پيچك دات نت |


